ارزش زندگی در این خاک غریب ، جستجوی خداوند پشت پرده های تعالی اش تا ماست. که اگر نبود، آدمیت تا کمال فاصله داشت.
برای رفتن بسویش، چشمان مستی دارد تا بدنبال آن چشمها، بی توجه به غربت خاک، به پیش روم. ارزش آن چشمها ، والاتر از آن است تا بی پرده و بی جستجو بر من نمایان شود.
طنازی یار، اگر نبود ، وصال، شوق بی حد نداشت. در وصال بی مشقت ، بهانه ای برای رفتن نیست.
لطافت آب، نوازش نسیم، استواری کوه ، نظام درخت ، سوسوی ستاره ها و... ، طنازی آن خداییست که چون به هر طرف رو می گردانم ، انگار مرا به خود می خواند بی آنکه براحتی خود را بر من عرضه کند. تا بروم.و بیهوده بر هیچ، معطل پوچی غربت نمانم.
چیزی از خود ندارم جز اراده ای برای رفتن.
